تبليغاتX
رویای بازی عشق

رویای بازی عشق

اگه مختلف باشه اشکال داره؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه سلام نکنم شما ناراحت میشید؟؟؟آخه از این

 

 که هی گفتم سلام،سلام خسته شدم کاش این

 

سلامم تنوع داشت حالا بزار بگم hello.عیبی

 

 داره؟؟؟اگه ناراحت نمیشید،پس hello

 

عزیزانم....

 

باورتون میشه مدرسه ها داره باز میشه.وای

 

خدای من،من چه قد هی گفتم زود مدرسه ها

 

باز شه حالا الان پشیمونم.دلم واسه دوستام

 

تنگ شده اما خوب از اینکه هی درس بخونم

 

اصلاً حوصله اش رو ندارم...مامانم امروز بهم

 

گفت باید بریم مغازه بگیم واسمون نگه داره و

 

از ما یادش نره. یه لحظه ماتم برد گفتم مگه

 

چندمه؟؟؟گفت 1 شهریور یعنی 1 ماه دیگه

 

همچین ساعتی حتماً کتاب دستمه.بعدشم باید

 

امتحانای معلم های گرامی رو تحمل کنیم.وای

 

خدا الان پس میافتم...هی میگن مدرسه بهتر از

 

دانشگاست آخه کجای مدرسه خوبه؟؟؟به من

 

بگید!!!هرچند تا پارسال که این اعتقاد رو

 

داشتم که دانشگاه هم آسونه الان حرفمو پس

 

میگیرم چون از اون جایی که مامان و خاله ی

 

 بنده میرن دانشگاه پی به اینم بردم که دانشگاه

 

هم آسون نیست! !!اصلاً تو این دنیا هیچ کاری

 

آسون نیست تازه خردنم سخت شده باید مواظب

 

باشی که چاق نشی.من که تو این ماه رمضون

 

تپل ترم میشم ماشا الله مگه میشه از دست پخت

 

مامانت دوری کنی من که تا اذان میگن مثله

 

این نخورده ها که تا به حال هیچ چیز نخوردن

 

همچین میخورم که دیدنیه گاهی از اینکه چرا

 

 امسال این طوری میخورم تعجب میکنم اما

 

میگم خوب تا ساعت 8 خیلی زیاده یعنی جای

 

شام حساب میشه، یه شب که عمه ام اینا

 

خونمون دعوت بودن من کنار عمه ام نشسته

 

بودم از گشنگی حاضر نبودم از جام بلند شم

 

شوهر عمه ام دیرتر از عمه ام اینا اومد وقتی

 

اومد اذان و گفته بودن هی مامانم میگفت بلند

 

شو عموت بشینه منم عین این پرو ها نشستم

 

تکونم نخوردم، بابا مگه جا فرق میکنه!!!هی

 

عمه ام اینا گفتن یه جا دیگه میشینه چرا این

 

گشنه رو بلندش کنیم منم نشستم اما عمه ام رو

 

بیچاره کردم فک کنم صد بار به خودش گفته

 

کاش شوهرش کنارش بوده تا من، تازه به این

 

نتیجه هم رسیده که نباید کنارمن دیگه بشینه

 

 ولی من و عمه ام مثله خواهریم به هم که

 

بیفتیم انقد میخندیم تازه عمه ام تو مدرسه ی ما

 

دفترداره.انقد زنگ تفریح ها باهم میخندیم که

 

نگو.اون شب دختر عمه ام هم کنار مامانش

 

نشسته بود، وای چه قد خندیدیم من هی میگفتم

 

عمه اینو بده اونو بده...منو دختر عمه ام افتاده

 

بودیم به جونش.خیلی هال داد.از همه چیز که

 

تو سفره بود خوردم دقیقاً هر شب از تمام چیز

 

میزایی که تو سفره باشه میخورم.منم دیگه

 

کاریش نمیشه کرد بعد از ماه رمضون جبران

 

میکنم میرم کلاس ورزشی چیزی.البته زیادم

 

فرقی نکردم ولی خوب دارم میمیرم، همین یه

 

ذره هم نباید اضافه بشه.

 

راستی امشب بارون اومد خیلی قشنگ بود

 

 عشق دنیا رو تو بارون میدونم از باد خوشم

 

 نمیاد غم عالم رو دلم میشینه امــــــــــــــــا

 

بارون رو دوست دارم.مخصوصاً بارون بیاد

 

 یکی اینکه شاد باشی بدو کنی تو بارون اونم

 

بدون چتر باشی امـــــــــــــا  دوم اینکه دلتنگ

 

باشی و چتر دستت باشه و تو بارون قدم بزنی

 

 چه حالی میده، گاهی وقتی غمگینی بدون چتر

 

رو هم دوست دارم امــــــا بیش تر دوست دارم

 

وقتی غمگینی و دلتنگی چتر دستم باشه و راه

 

برم و فک کنم...چه میدونم!!!فعلاً که با وجود

 

پدر و مادر نمیشه چون هی میگن این مسخره

 

بازیا چیه یا راه میرن میگن سرما میخوری و

 

 از این جور حرفا شاید در آینده اگه زندگیم

 

دست خودم افتاد یا شایدم یه خورده بزرگ تر

 

شدم از این کارا یا شایدم مسخره بازیا بشه

 

در آورد، تو مدرسه از این دیوونه بازیا زیاد

 

 در می آوردیم یه روز که ورزش داشتیم

 

 معلممون نیومده بود من و چند تا دیوونه مثله

 

خودم رفتیم زیر بارون یعنی 1:30 زیر بارون

 

بودیم موش آب چکیده شده بودیم...سر کلاس

 

بعدی که نشستیم یخ زده بودیم ولی شانسی که

 

آوردیم این بود که پنج شنبه بود و به دلیل بچه

 

های خوابگاهی که داریم ساعت 11 تعطیل

 

می شدیم سریع رفتیم خونه.خدا رو شکر مامانم

 

اون موقع سرکاربود و گیر نداد...

 

(بچه ها

 

واسه معلم ورزشم دعا کنید سرطان داره ولی

 

خیلی مهربونه،پارسال چون هی نمی اومد دیگه

 

امسال معلم نمیشه،دیگه معلمم نیست ولی خیلی

 

دوسش دارم نه تنها من بلکه همه ی بچه ها

 

دوسش داشتن و دارن. دعا کنید واسش خوب

 

بشه یه بارعمل کرده بود و خوب شده بود اما

 

دوباره حالش بد میشه دعا یادتون نره ممنونم.)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 2:53  توسط unique  | 

فاصله

چه سلامی وقتی به فکر فاصله ای و نمیتونی درست تمرکز

 

 کنی واسه سلام کردن ،حالا ناراحت نشو ازم،اینم سلام ...

 

گاهی فک میکنم خیلی با هم فاصله داریم همیشه فاصله ها

 

زیاد بوده همیشه ی همیشه.گاهی میگم من کجا و تو کجا

 

ولی باز وقتی خوش حالمو میخوام خودمو قانع کنم میگم

 

 فاصله مهم نیست اول علاقه شرطه.آیا علاقه شرطه یا فقط

 

واسه محضِ دلداری دادن عاشقا این نوشته شده؟؟؟ هی

 

کجای کاری خانوم خانوما تو فک میکنی میتونی فاصله رو

 

 نادیده بگیری نمیدونم شاید انتخابت،دوست داشتنم،علاقم

 

همش اشتباه باشه و اونی که بعداً ضربه میخوره ماها

 

باشیم.تو چرا میخوای با همه چیزای من کنار بیای؟؟؟مگه

 

من چه کار کردم برات.تو فک میکنی اخلاق منو

 

میپسندی؟؟؟عمــــــــراً... من اخلاقمو میدونم،ما بچه های

 

تیر ماه همه همین طوریم من و تیر ماهیا همدیگرو درک

 

میکنیم. میدونی حساسیم حتی اگه بخوایم عوض هم بشیم

 

 بازم حساسیت رو داریم ولی فک میکنم جدا شدن،دور

 

شدن،فراموش کردن خیلی سخته و نمیدونم میتونم کنار بیام

 

یا نه؟؟؟این جاست که شاعر میگه (خدا رو چه دیدی شاید

 

غصه رد شد،دلم راه ورسم این عشقو بلد شد،هنوز بی قرارم

 

به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت.)

 

دوباره رفتن تو جاده ی تاریک منو هُل داد به فک کردن آره

 

سخت نگیر مثه من نباش فک کردن به چیزایی که فقط مریم

 

بود که تونست یه خوده اعتماد به نفسمو زیاد کنه و بهم بگه

 

عزیزم داری زود جا میزنی.کجای کاری؟؟؟ داری یهو یکی

 

رو تنها میزاری، یهو مریم بهم میگفتی چــــــــــــــــراعلاقه

 

مند شدی که الان بترسی،آره میترسم میدونی از چی از

 

جنگیدن.تو گفتی به خاطرم با همه درگیر میشی و میجنگی

 

 امــــــــــــــا من نمیتونم بجنگم میدونی که در برابر خیلی

 

چیزا ترسوام.بگذریم، دوباره تو جاده ی تاریک هوا دو نفره

 

بود.ولی بازم این خیالت بود که منو سروپا نگه داشت و

 

نزاشت تو اون لحظه گریه بیفتم.مامان اینا حرف میزدن ازم

 

نظر میخواستن اما من پیش تو بودم.ازم چه انتظاری داشتن

 

که درست و مثه آدمای عاقل تو بحثشون شرکت کنم!!!میگن

 

عشق که از این در میاد عقل از اون در میره...نمیدونستن

 

که من جسمم این جاست،روحمو باید کنار جاده دست تو

 

 دست عزیزم پیدا میکردن.فکرم،هواسم،لحظه هام همه پی

 

تو بود پی پیدا کردنت ،نه پیدا کردن تو نه!!!!پیدا کردن

 

عقیده هات،رویاهات،پی دوست داشتنت.من کجا دارم سیر

 

میکنم هنوز تو رویاام؟؟؟ مریم من هنوز به امید انرژی دادن

 

تو زنده ام بازم بهم بگو، بگو خر جان او دوسِت داره و

 

 واسه تو لازمه جا نزن،بگو بازم هوایی شدم با حرفای تو

 

از همه ی فکرام دست میکشم و می خوام عملشون کنم.پس

 

کجایی بیا مریم.مثه اون شب شدم بغض تو گلومه ،داره خفم

 

میکنه داره منو میکشه. میخوام بندازمش دور. مریم بالاخره

 

 ترکید داره آروم آروم اشک میریزه. تو راست میگی من نه

 

اعتماد به نفس دارم نه چیزی...واسم دعا کن من موندم بین

 

همه چیز گیر کردم بین همه.بین حرف و حدیثا.حرف و

 

 حدیث مَردم واسم مهم نیست اما نزدیکام چی؟؟؟آیا حرف

 

اونا رو باید بازم نادیده بگیرم؟؟؟نمیدونم!!!کی میخواد به

 

این همه علامت تعجب و علامت سوال جواب

 

بده؟؟؟!!!کی؟؟؟

 

دوست دارم امــــــــــــــــا بازم نمیدونم چه طور کنار بیام با

 

خیلی چیزا...

 

 

مـــریــــــم کمکم کن!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 1:3  توسط unique  | 

ترس

یک سلام که نمیدانم چه طور بیانش کنم،بعد از

 


کلی

 


فک کردن ترجیح میدهم فقط بگم سلام.حالا بی

 


خیال

 


 ساعت 10 قرار بود بریم خونه مادرجونم.که رفتیم

 


حالا هم اومدیم...

 


بزارید از ترس بگم آره شک نکن ترس از مردی که

 

 نمیدونی چه کاره هست و فقط تهدید کرده که یه بلایی

 

 سرمون میاره.حدود یک ماه پیش یه آقایی تشریف

 

میبرن سرکار مامانم برای مشاوره قبل ازدواج.آزمایش

 

مرفین تستشونو(ببینن معتادن یا نه) میدن.این آقا 3 بار

 

زندان بودن و آدم بسیار بسیار خطرناکی هستن حالا از

 

زندان مرخصی گرفتن و اومدن واسه ازدواج با یه

 

دختر بی عقل،راستی این آقا از زن اولش جدا شده میاد

 

به مامانم میگه جوابشو باید طوری کنید که نشون بده

 

 من معتاد نیستم(یعنی تست + رو کنن) از اون جایی

 

که مامانم همچین کاری رو نمیکنه مرد عصبانی میشه

 

میره.فرداش میشه و مامانم خوشو خرم میره سرکار

 

وقتی میاد خونه به جای سلام بهم میگه منو می خوان

 

بکشن اونم با خنده،منم خندیدم بعد گفت باور نمیکنی

 

من باز خندیدم،نشست قضیه رو واسه من و بابام

 

تعریف کردمامانم می گفت تو اتاق بودم اومده در و

 

بسته بهم گفته اگه این جوابو درست نکنی وای به حالت

 

مامانم گوشیشو یواشکی در میاره ازش فیلم بگیره که

 

میفهمه و میگه اون لامسبو بنداز کنار،مامانم میگه تا

 

به حال انقد از کسی نترسیده بودم،میگه اومده بود کنار

 

گوشم برام خط و نشون کشیده که یه بلایی سرت میارم

 

و گفته بیرون همدیگرو ملاقات می کنیم.اداره ی مامانم

 

متوجه میشن و زنگ میزنن به مامانم میگن خودت و

 

بکش کنار این آدم خطرناکیه،بده دست یه مرد جواب

 

بهش بدن.هر شب مامان کابوس میدید.اون روز که

 

داشت برای عمم اینا میگفت دستاش خیس بود و

 

میلرزید که متوجه شدم و به عمم نشون دادم.

 

حالا یه هفته بعد اومده به همکار مامانم گفته واسه من

 

کاری نداره حتی اگه دوباره برم زندان میدم دست یکی

 

دیگه بزنه،بعد تازه گفته اگه 4 نفر رو هم که باشن با

 

ماشین بیمه زیر کنم بیمه پولشونو میده،مامانم الان بهتر

 

 باش کنار اومده ولی تا چیزی میبینه میترسه مثلاً

 

امشب در زیر زمینمون باز بود مامانم گفت

 

بعدازظهردیدم  بسته بوده همچین گفت یکی رفته تو

 

زیر زمین همه ترسیده بودیم،بابامم که اصلاً ترس

 

براش معنی نداره با شجاعت تمام رفت تو زیرزمین

 

ماها هم همین طور دنبالش افتاده بودیم ولی یه لحظه

 

 قیافه ی مامانم دیدنی بود البته از این حرف مامانم همه

 

 ترسیده بودیم و ترجیح دادیم دستشویی هم نریم اگه

 

میریم باهم هماهنگ باشیم،من که با اینکه میترسم اما

 

ترجیح میدم تنها برم ولی این یه ذره راه رو با بدو بدو

 

کردن میرم و میام.ترس دیگه کارش نمیشه کرد...

 

راستی آبجیم خواب دیده بود که رفتیم خونه ی

 

مادربزرگم که سمنان هست.(مریم خونه مامان جون

 

اینا رو میگم) یکی می خواسته مامانم وداداشم و با سم

 

بکشه اما آبجیم اونا رو به صورت حرفه ای میندازه

 

دور بعد من تو خوابش بدو میکنم میگم کمک کمک که

 

یهو به صورت غافل گیر کننده ای چاقویی به استخون

 

پشتم فورو میره و تمام... یعنی این خانوم خانومایی



که

 


واستون مینویسه میمیرن...چه میدونم اینم بهش بگو

 

خوابه میبینه،اصولاً این آبجیه بنده از این خوابا زیاد

 

میبینن،نه اینکه خیلی دلسوزه برعکس من از این خوابا

 

تا دلت میخواد میبینه،همیشه هم ماها میمیریم خودش

 

اصولاً زنده میمونه و دادو فریاد میکنه و گریه میکنه

 

ودلسوزانه اسم ماها رو صدا میکنه. وقتی از خواب

 

بلند میشه میاد و میگه یه خواب بد دیدم و وقتی این

 

حرفو میزنه باید بفهمی یکی تو خوابش مرده که این

 

طوری میگه و وای با یه لحنی میگه که انگار واقعی

 

طرف مرده.آدم دلش کباب میشه.من که تو این خواباش

 

میمونم به خدا...چرا کوچک بودم خواب میدیدم که بابام

 

دور از جونش مرده(میدونی اکثراً خواب میدیدم بابام

 

دور از جونش مرده ولی هیچ وقت خواب ندیدم که

 

مامانم اینا خدایی نکرده بمیرن.بازم باید بگم خدا رو

 


شکر.)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 1:52  توسط unique  | 

درد و دل

سلام عطر گیج کننده ی بهار نارنج های اواسط اردیبهشت،چشم

 

 شیطان

 

 دور!!!خوبی که سراغی از من نمیگیری مگه نه؟؟؟

 

همین مهمه وگرنه آواره ای مثله من که سراغ گرفتن ندارد حق با

 

 توست

 

بری کجا؟؟؟

 

پی چه کسی سراغم رو بگیری؟؟؟چه نشانی هایی

 

بدهی،بگویی ببخشید

 

 آقای محترم آن دخترکی که به هوای من دروغ میگوید رو

 

ندیدید؟مردم این عصر رو که میشناسی اگه کلی هوای حرمتت رو

 

 داشته باشند جوری نگاهت میکنند که خودت ترجیح میدهی

 

بروی تا

 

 اینکه بمانی...

 

دیوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده این حرف ها

 

چیست؟؟؟دشمنت شرمنده.پریشب ها که اینجا باران آمد و

 

انگارچند

 

 جای دیگر زلزله یاد یک چیز افتادم.اینجا یک بار زلزله آمده همان

 

شب که حس کردم رفتی و برای همیشه میخواهی فراموشم

 

کنی...خوب

 

 

بگذریم حرف باران بود من تصور میکنم اولین دروغ ناخواسته ی

 

 دنیا

 

رو کتابای فارسی کلاس اول به ما گفتند تو یادت هست؟؟؟

 

دروغ رو ولش ولی شاید این تنها ویژگی بین ما باشد.وقتی

 

احساس

 

میکنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکی ات از بس

 

 که

 

همیشه تکی،در هفت سالگی همان کتاب رو که من ورق

 

زدم،ورق

 

 زدی احساس پرواز میکنم.

 

فقط بحث سر باران و دروغ نیست سر اینکه آخر نفهمیدیم که

 

سارا با

 

 دارا چه نسبتی داشت؟؟؟وچرا حتماًدارا باید انارش را با سارا

 

تقسیم

 

 میکرد؟آیا اصلاً دارا به سارا انار داد؟سارا چی؟دستش را رد کرد

 

یا

 

انارو گرفت؟واین انار با انارای شعر سهراب که سمبل عشق

 

است ارتباط

 

 داشت یا نه؟؟؟

 

چرا همیشه بابا آب داد مینوشتیم مگه تو بچگی هرچی می

 

خواستیم

 

نمیرفتیم سراغ مادر؟؟؟ میدونی گناه واژه ی مادر چیست؟این

 

است که

 

 سخت تر از بابا نوشته میشه!!!!میتوان یه نتیجه ی دیگر هم

 

گرفت اینکه

 

هیچ وقت تو املاهامون سفر رو یادمون ندادند شاید میدانستند

 

بعضی

 

 واژه ها مثل درد،کشیدنیست نه نوشتنی وتو اولین کسی بودی

 

 که پس

 

از سالها این لغت رو به من فهموندی که سفر چه واژه ی پرغصه

 و

 

پرقصه ایست.

 

بهم نگو چرا دارم درسای کلاس اول و دوره میکنم امـــــــــــــا آخه

 

تو همونی هستی که باید تو بارون میومدو امــــــــا حالا نیومده!!!

 

من چه

 

کنم؟؟؟آیا با تو باید بجنگم؟؟؟بی خیال نکنه رفتی سراغ درسای

 

کلاس

 

دوم!!!شاید همین باشد داری دوستای جدید پیدا میکنی که دیگر

 

 نه

 

یادی، نه زنگی، نه حرفی، نه درنگی ونه اشاره ی

 

قشنگی.نمیدانم یک

 

رنگی یا مثله غروب های رنگ پریده ی پاییز کم رنگی؟؟؟ خوش به

 

حال آن دوست یا چه میدانم دوستان جدیدت ،کاش لایقت

 

باشند،کاش قدرت را بدانند به آن ها بگو که چه قدر ماهی نه

 

تعریف

 

نیست،بلکه تکلیف است،بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماه

 

 شب...نه

 

ماه همه شب هایی.خسته ات کردم؟؟؟به چشمانت بگو قطع

 

نکنند خودم

 

رفع زحمت میکنم.اگر بدانی بند بند وجودم به تو سلام

 

میرسانند.عجیب

 

دوستت دارم،ساده دوستم داشته باش امـــــــــــــــا نرو!!!بگذار

 

همین

 

جور مثله برفی که از کوه سرازیر میشود،مسیر آسمان را طی

 

میکند و

 

دوباره به دریا باز میگردد،تا همیشه دوستت داشته باشم...

 

میدانی بهترین موقع واسه فکر کردن تو جاده هست جاده ای که

 

تاریکه،

 

همین که جاده رو دیدم اونم تاریک بود نا خداگاه من رفتم به عالم

 

هپروت.اون کسی که اون موقع بود مرد و یکی به جاش متولد شد

 

 یه

 

لحظه چشامو بستم و یادت افتادم و موقع رفتن و برگشتن بهت

 

فکر

 

کردم خیلی لازم بودو خیلی حال داد،من رویایی شده بودم دلم

 

میخواست اون جا بودی از ماشین پیاده میشدم دستاتو میگرفتم

 

وتو اون

 

تاریکی بات راه میرفتم و تا آخر سکوت میکردیم،این سکوت با

 

تموم

 

سکوتا فرق داشت وای که الان رفتم به اون عالم.سکوت بین من

 

 و تو

 

همیشه سکوت نبوده بعضی وقتا با این سکوت واسه هم قصه

 

گفتیم مگه

 

نه؟؟؟ سکوت عجب فریاد رسایی است آنجا که حنجره ای برای

 

 فریاد

 

نمی ماند... خیلی دوستت دارم... من بی تکلیف مانده ام نمیدانم

 

 بروم

 

یابمانم.کاش میشد بین ماندن و رفتن هردو را انتخاب کردکاش

 

دوتا

 

جسم داشتیم. ولش کن...دیگه مزاحمت نشم تو هم کار داری و

 

چشماتم خسته میشن... بای بای...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:7  توسط unique  | 

خدا رو چه دیدی

خدا رو چه دیدی شاید با تــو باشم

 

شاید با نگاهت از این غم رهــاشم

 

خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد

 

دلم راه و رسم این عشقــو بلد شد

 

هنوز بی قرارم به یـاد نگاهت

 

نشستم تو بارون بازم چشم به راحت

 

خدا رو چه دیدی تــو شاید بمونی

 

شاید غصه هامو از تو چشمام بخونی


خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی

 

شاید عشقمونو تـــو از یاد نبردی

 

هنوز بی قرارم به یـاد نگاهت

 

نشستم تو بـارون بازم چشم به راحت

 

تـوترسی نداری از عشق و جـدایی

 

می خوای پــر بگیری به سمت رهایی

 

برای تو موندن دلیلـی نداره

 

برات حرف رفتن شده راه چاره

 

خدا رو چه دیدی شایدتــو بمونی

 

شاید غصه هامو از تو چشمام بخونی

 

خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی

 

شاید عشقمون و تــواز یاد نبردی...

 

 

و عشق سـرآغاز همه ی بی قراری


هاست...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:31  توسط unique  | 

فرزانه

بــــــــــــه ســـــــلام.

 فک کن سحر واسه خانوادت غذا درست کنی

  اونم با انرژی،صبح زود بیدار شی بعد بری یه

 دوش بگیری،ساعت 10 با دوستت قرار داشته

 باشی و بری کلاس که با هم کار کنید،ظهر یه

 خواب رویایی،ساعت 5 بری کلاس،استاد هی بره

 بیرون بعد با بچه ها حرف بزنیو بگی و

 بخندی،مسخره بازی در بیاری و یک ربع آخر

 کلاس، استاد به دلیل داشتن کلاس  تقویتی

 واسه بچه های سطح پایین بزاره زود بری و بدون

 گفتن و اجازه گرفتن بری تا یک ربع دیگه تموم

  شه با دوستات دور بزنی همون اطراف که یهو

 کسی که دوستش داری جلوت سبز

 شه.جانم؟؟؟من کجام من دارم کی رو

 میبینم؟؟؟من بیدارم؟؟؟؟یکی منو بزنه.خوابم

 نه؟؟؟ولی نه من بیدارم. یه ذره مکث به دنبالش

 فرزانه،فرزانه،فرزانه بعد از کلی صدا زدن تازه

 سرشو برگردونه.سلام خوبی؟؟دلم برات تنگ

 شده بود.میگه منم همین طور.دیگه باید بری و

  خداحافظی کنی و میای و این روز واست روز

 عالی میشه والان پراز انژی هستی.....

 هـــــــــــــــــــــــــورا

 اگه بدونید چه انرژی دارم.راستی اومدم خونه به

 مامانم گفتم که رفتم با بچه ها دور زدیم ولی ای

  خدا چه حالی داد.فک نمیکردم انقد دیدنش

 خوب باشه.خیلی دوسش دارم خیلی

 زیاد.خداجون بازم این کارو کن کلی حال کردم

 لطفاً دوباره.

 خدا : دوباره،دوباره یک بار فایده نداره.

 این چه آهنگیه من چرا دارم این آهنگای مجید

 خراط ها رو گوش میدم هرچی انرژی داشتم

 گرفت ولی نه هنوز مونده حالا حالا ها انرژی دارم

 بزار آهنگ عوض کنم آهان آهنگای شاد.من

 عاشقتم دلت قرص هیچی نگو هیچی نپرس.از

 شهیاد این شد حالا.



  ایـــــــــول



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:43  توسط unique  | 

دلتنگی

سلام...

دلتنگم این دلتنگیه من دلیلی نداره اسمش بی

 دلیلیه.تو این

جور وقتا دلیله دلتنگی هامو پیدا نمیکنم.

کاش میدونستم و یه جوری واسش راه حل پیدا

میکردم.یه

چیزی هست که اگه بهش فک کنم بهم انرژی میده

اونم

کلاس هست آخه قراره هر روز کلاس داشته باشیم

وشاید به این فک کنم و انرژی بگیرم الان تنها

دلخوشیم اینه.تا به حال برات پیش اومده همه چیز

 خیلی یک نواخت شه.الانواسه من همه چیز یک

نواخت شده.دلیلش همون بی دلیلیه دیگه اگه الان

دلیل داشت حل شده بود میبینی تورو خدا.الان به

فرزانه اس ام اس دادم دارم باش میحرفم هی بدک

 نیست یه خورده سرحال شدم.شاید دلیلش فرزانه بود

 که یه خورده برطرف شد.پس این قدر هم بی دلیل

 نبود تونستم از پسش بر بیام.جون خودم اگه حل

نمیشد که میمردم.یه سوال من چه جوری بهش

بفهمونم که دوسش دارم؟؟؟

از هر دری رفتم نفهمید خوب نمیفهمه.شایدم میفهمه

ولی دوست نداره بفه،مثه خیلی های دیگه که

نخواستن بفهمن وبه درک.آره به درک،به جهنم که

نفهمیده.اصلاً برام مهم نیست که نفهمیده تازه بهتر.آیا

 واقعاً عاشق تو این دورو زمونه وجود داره.من که بعید

 میدونم.اون موقع ها وجود داشته،اگه شما تو کتاب

خوندید من یکی از فامیلای نزدیکمون رو

دیدم.دیدن

که نه.چون نبودم اما از مامانم شنیدم،با همه واسه

عشقش جنگیده.از دست پدروبرادر سیلی خورده،از

دست مادر با شلنگ کتک خورده،با حکم بزرگ

  خانواده به حبس موقتی در اومده،ولی با همه ی اینا

جنگیده جرات داشته با همه مقابله کرده اما الان ماها

 میجنگیم.نه من نمیگم که با همه در بیفت نه ولی خوب

عشق و عاشقی های ما  به درد نمیخوره.حرفمو قبول

 نداری؟؟؟فردا اگه بهمون بگن تورو اول بکشیم یا

 عشقتو میگیم ما رو ولی اگه روز مرگ برسه میگیم نه

اول او رو بکش.بعد ادعا میکنیم عاشقیم.باور کن اول

این چیزا رو به خودم میگم.منم همینم فک نکنید من

بهتر از شما هستم تازه شاید بدترم باشم.بی خیال فک

کنم خیلی حرف زدم.باید برم پس بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 2:33  توسط unique  | 

ماه رمضون

سلام خوبید؟؟؟چه خبرا؟؟؟با این روزای طولانی

 

چه میکنید؟؟؟گرسنه نمیشید من که میمیرم و زنده

 

میشم.جمعه از موقع سحر تا افطار خوابیدم.باور

 

میکنید؟؟؟حق دارید باور نکنید خودمم مونده

 

بودم،چه طوری

 

این همه خوابیدم.آخه خیلی طولانیه،این همه مدت

 

چه جوری سر خودموگرم کنم مجبورم بخوابم

 

دیگه.

 

خیلی عصبانیم،راستی که آدما

 

گاهی خیلی غیرقابل تحمل میشن

 

واز این بابت گاهی دوست دارم بگم چرا؟؟؟

 

توچرا انقد به همه بی اعتمادی؟؟؟هان بگو دیگه چرا؟؟؟

 

لال شدی میدونی عزیزم یه حس بد چه وقت

 

میاد؟؟؟

 

چرادیگه حرف نمیزنی؟؟

 

گاهی حس میکنم اشتباه کردم.تو همه چیز،ای کاش

 

تو هم میفهمیدی.

 

وقتی هوا دلگیره چه انتظاری داری که من دلگیر

 

نباشم. یادته یه باربت گفتم من و آسمون حس

 

مشترک داریم.یادته هر وقت دلگیر بودم ازمدرسه

 

می اومدم گریه میکردم از دست بعضی از دوستام

 

آسمون هم گریه میکرد.میبینی منو آسمون با هم

 

صمیمی شدیم تابستون پارسال منو آسمون با هم

 

همراه شدیم منو آسمون خیلی باهم حرف

 

میزنیم.چون او هم مثه من ازدل سنگ بعضی ها

 

گلایه میکنه و نمیدونه چه طوری باید این جور

 

آدما رو درست کنه میدونی یه روز بش گفتم این

 

جور آدما درست بشو نیستن ولی الان دارم کم کم

 

قانع میشم چرا خانم خانما بعضی هاشون دارن

 

درست میشن و بعضی های دیگشون نه هنوز تو

 

رویاهاشون غرقن و از قیامتشون نمیترسن و

 

همینطور پشت هم دارن با خداشون لج بازی میکنم

 

اگه جرات داشتم محکم میزدمشون تا دروغ نگن و

 

انقد حرف مفت نزنن ولی چه کنم دیگه من نه

 

جرات دارم نه حق همچین کاری رو.

 

حالا بی خیال برم سر وعده هایی که به خودم دادم.

 

امسال سال سرنوشتمه میگن معدلم تو دانشگاهو

 

اینجور چیزا تاثر داره و من باید همش پی درس

 

باشم باورتون میشه من یه عادت بدی که دارم

 

سرجلسه برگمو زود میدم وهمش غلط میشه

 

مخصوصاً آخر ترم.به خاطر همین همیشه معدل

 

ترم اول بهترازترم دوم میشه.عامل اصلی زود

 

دادن برگم حساسیتمه.یه ده،بیستا دستمال باید

 

همیشه همراهم باشه. تمام دستام خیس

 

میشه.سرجلسه ی ریاضی منو باید میدید.اول

 

اضطراب داشتم،دوم اینکه حساسیتم شروع شده

 

بود،سوم سوال ها زیاد بودن.منم ترسیده بودم تموم

 

نکنم باورتون میشه میخواستم بلند شم بدم.ولی

 

خوب شانسی که دارم اینکه چون بهم اعتماد داشتن

 

گذاشتن برم دستو صورتمو بشورم نزدیک بود

 

گریه بیفتم ولی با این حال ریاضی شدم 19،جان

 

خودم حال کردم که با اون وضعیت تونستم جواب

 

بدم.البته معلم ریاضیمو خیلی دوست دارم.من

 

همیشه عاشق معلمای ریاضیم بودم.قرار بود برم

 

رشته ی ریاضی اما نشد رفتم تجربی.خدا

 

نخواست دیگه ولی راضیم.ازابتدایی از علوم بدم

 

می اومد ولی رفتم تجربی.میبینی کارخدارو فرزانه

 

میخواست بره تجربی اما رفت ریاضی اما من که

 

میخواستم برم ریاضی رفتم تجربی.تواین دور

 

زمونه همه چیز برعکس میشه عاشق یکی میشی

 

ولی از یکی بدت میاد دقیقاًبرعکس میشه.به یکی

 

خیلی اعتماد داری ولی به اون یکی نه ولی

 

جاشون عوض میشه.دارم شلیل میخورم تومیوه ها

 

عاشق شلیلم.تو خانوادمون شلیل خوره معروفی

 

شدم.ولی خیلی عصبی بودم ولی بهتر

 

شدم.خدا رو شکر.

 

دیگه برم باید به مامانم کمک کنم با اجازه...


میخوام برم واسه سحر برنج درست کنم با اینکه اصلاً دوست

ندارم سحر برنج بخورم.بای

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 23:47  توسط unique  | 

تا تو دستاتو....

تا تو دستامو گرفتی راهم از دنیا جدا شد

                                       توی آغوش تو چشمم به جهانی تازه واشد

 

بغض من از تو شکستو گریه شعر بی صدا شد

                                         تاتو دستامو گرفتی لحظه از شماره افتاد

  

لحظه های از تومردن زندگی رو یادم انداخت

                                          با تو برگشتم به دنیا به شروع هردوی ما

 

 از خودم بریده بودم با تو برگشتم به فردا

                                                            به فددا،به فردا...

 

بگو وقتی تو نباشی من کجای روزگارم

                                          بگو بار گریه هامو روی دوش کی بزارم

 

من که بی تو با جهانم،با خودم کاری ندارم

                                         تا تو دستامو گرفتی لحظه از شماره افتاد

 

لحظه های از تو مردن زندگی رو یادم انداخت

                                          با تو برگشتم به دنیا به شروع هردوی ما

 

 از خودم بریده بودم با تو برگشتم به فردا

                                        تا تو دستامو گرفتی راهم از دنیا جدا شد

 

 توی آغوش تو چشمم به جهانی تازه واشد

                                        بغض من از تو شکستو گریه شعر بی صدا شد

 

تاتو دستامو گرفتی لحظه از شماره افتاد

                                 لحظه های از تومردن زندگی رو یادم انداخت

 

با تو برگشتم به دنیا به شروع هردوی ما

                                       از خودم بریده بودم با تو برگشتم به فردا

 

 به فدا به فردا...

 

بگو وقتی تو نباشی من کجای روزگارم

                                          بگو بار گریه هامو روی دوش کی بزارم

 

 من که بی تو با جهانم،با خودم کاری ندارم

 

                                                      تا تو دستامو گرفتی....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 16:14  توسط unique  | 

کلاس

سلام خوبید؟؟؟

 

رفته بودم کلاس کامپیوتر3 نفر بودیم جاتون

 

 

 خالی داشت درس میداد باید مینوشتیم و بعد

 

 

 یه رنگ میزدیم نوار ابزار drawingرو

 

 

 یاد میداد میگفت یه رنگ بزنید منم هی

 

 

نارنجی میزدم این استاد هم نزدیک من میشینه

 

 

گفتم الان که بیاد بزن منو اون 2 نفر دیگه همین

 

 

طور یه رنگ میزدن که سریع ازش بگذرن اما

 

 

من 2 ساعت رنگا رو باهم قاطی میکردم.وقتی

 

 

 رفت بیرون که یه خورده باهم کارکنیم به

 

 

مژگان دوستم قضیه رو گفتم با مژگان خیلی

 

 

صمیمیم او هم شروع کرد استاد اومد تو دوره

 

 

 کنه منو مژی هی نارنجی میزدیم همین طور

 

 

نگامون میکرد خیلی حال داد.آخه میدونید

 

 

 اول رنگ دور شکل رو نارنجی میزدیم بعد

 

 

توی شکل روهم نارنجی میکردیم میدیدیم

 

 

دیده نمیشه برمیگشتیم دورشکل رو هی عوض

 

 

 میکردیم،به اینم راضی نمیشدیم که رنگارو

 

 

هی میزدیم تابه نارنجی بیاد.سوژه ای شده

 

 

بودیم.مژی هم یاد گرفته همه رو نارنجی میزنه

 

 

این استاد منومژی رو نگاه میکنه.از مژی

 

 

 خوشم اومده من 3 یا4 جلسه ی اول نرفته بودم

 

 

وقتی رفتم فقط مژی بود بعد باش دوست شدم

 

 

 حال کردم مثه خودم زود دوست میشه

 

 

 باهمه.فایزه هم خوبه اماخوب مژی یه

 

 

چیزدیگه هست باایمان،مهربون،دست

 

 

ودلباز،دوست داشتنی،مثه خودم

 

 

لوس،باحال.... ولی کلاس خیلی خوش

 

 

میگذره من از مژی و فایزه کوچکترم.خیلی

 

 

 میخندیم،آخرسر میندازنمون بیرون تا کرم

 

 

نریزیم.البته انقدها هم استاد بدی نیست.این

 

 

کارو نمیکنه. چهرش غلط اندازه،اما مهربونه.

 

 

 

 

لحظه هاهمیشه خواستن

 

 

                                 که توروبگیرن از من

 

 

چه غریبو ناشناسه

 

   

                                   جاده ی به تورسیدن

 

 

همیشه یه چیزی بوده

 

 

                                       شوقتواز دلم روبوده

 

 

ولی یک تپش دل من  

 

 

                                      از غمت جدا نبوده

 

 

یه روز چشاتو واکنی

 

 

                                   میبینی من تموم شدم

 

 

میبینی جام چه خالیه

 

 

                                     یا رفتم پی خودم

 

 

اگه یه روزوروزگار

 

 

                                     پیشه خودت بازبشینی

 

 

تموم این روزا رو

 

 

                                    پیشه خدت پس میبینی

 

 

 

چه قد مافاصله داریم

 

 

                                       چرا اینو نفهمیدم؟؟؟

 

 

کاش اون روزا میمردنو

 

 

                                   یه جور اینو میفهمیدم

 

 

دیگه برام نمیمونی

 

 

                                   تو چشمات اینومیخونم

 

 

چه قد دلم گرفته باز

 

 

                                        نمیدونم چی بخونم

 

 

لحظه ها همیشه خواستن....






+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 3:46  توسط unique  |